عشق

خـــــــــاطره یــﮧ عشق تلــــــــــــخ کــﮧ هیچ وقت فراموش نشد :"(
من 25 شهریور 90 وبمو از مامانم هدیـــﮧ گرفتـــــــــــم ماجرا از اینجـــــا شروع شدکــــﮧ یکـے از لینکهاااااا وبــــــــم بــﮧ اســـــــم علیرضـــــا همیشـﮧ بهمـ سرمـــے زد تا اینکــﮧ ما بهمـ عــــــــلاقــﮧ پیدا کردیـــــــــم. دقیقــا22 بهمن 90 باهم آشنا شدیـــــــــم:(
روزهااااے خوبــے داشتیـم تا اینکـﮧ من بهش وابستــﮧ ودلــ بستـﮧ شدمـ :( خیلــے دوسش داشتمـ و دارمـ . دوسم داشت ولــے عاشقم نبود تااینکــﮧ یــﮧ روز بهمـ اس داد کـــــــﮧ دیگــﮧ نمــے تونـــــم ادامــﮧ بدمـ :(
ولــے من عاشق شده بودم برام این جـدایـــے سخت بـود هنوز باهاش کنـار نیومدم
توے همین روزهااااااا پیشم بود ولــے الــــــــــان نیس :( هیچ وقت نشد فراموشش کنمـ هنوز s کـ ــﮧ عید برام فرستاده دارم :"((
شمارش هنوز توـے گوشیم سیوه نمــے تونم پاکش کنمـ
امـــروز دلـــــم گرفت چـــــــﮧ زود فراموش کرد چــﮧ راحت ازم گذشت :(
منـــے که دوسش داشتــــم چـــــــــــــرا ؟؟

اینـــــــم خاطـره زندگـــے مـن
توسط : یـــــﮧ دخــے
1391/12/25

سلام به همه دوستای گلم میخوام یه خاطره از دوران دانشجویی خودم براتون تعریف کنم هرکی که دانشجو بوده باشه میدونه که من چی میگم :

ترم دوم دانشگاه بودیم،دیگه همتون میدونید که اون سه چهار ترم اول آدم از خوشحالی دوست داره به آسمون بپره ،خلاصه ما با بچه ها هر شب بساط رقص و آوازمون پهن بود ما خودمون تو اتاق پنج نفر بودیم که اکثر اوقات از اتاقای همسایه و دوستا همه تو اتاق ما پلاس افتاده بودن،در ضمن اینو یادم نره بگم که ما با دوستامون وقتی که داشتیم رقص میکردیم هرکی درو میزد با یه فش میگفتیم بیا تو اونم که میومد تو نمیدونست کی بود و کلی حال میکردیم،خلاصه یه شب قرار شد که همه بچه ها دور هم جم شیم و اون شبو کلی حال کنیم،به دوستامون از خوابگاهای دیگه خبر دادیم و اتاقای دیگه هم صدا کردیم،همین که شب شد دیگه بساط پاسورو تخته نرد و رقص و آوازو همه چی مهیا بود ،خوابگارو رو سرمون گذاشته بودیم،اتفاقا اون شبم رئیس حراست دانشگاه از خوابگاها دیدن میکرد ماهم اصلا خبر نداشتیم،خلاصه گرم کیف بودیم که یکی در اتاقو زد یکی از بچه ها یه فش آبدار بهش گفت و همه شروع کردیم به خندیدن همین که در اتاق باز شد مسئول حراست بود...وای همه دوست داشتیم اینقدر بخندیم که از خنده بمیریم ولی حیف که اون کله ش داغ کرده بود،خلاصه کارت دانشجویی هممونو گرفتنو قرار شد فردا تو حراست حاظر باشیم،همین که رفت همه شروع کردن به خندیدن و فش دادن بهش خلاصه اون شب کلی حال کردیم،فرداشم هممون یه ستاره رو پروندمون درخشان شد...

اینم یه روز از روزگار ما

دوستون دارم نظر یادتون نره

کامران مدیر وبلاگ مورخ 6/6/1391

چندسال پیش باتعدادی ازبچه هابرای مسابقات کنگفو رفتیم هشتگرد قرارشدشب همونجا بمونیم همه بچه هتی باشگاه وباشگاههای دیگه جمع کردن بردن تونمازخانه یه مدرسه فصل زمستانم بود مام سریع رفتیم کناربخاری جا گرفتیم انقدرم فسرده شده بودن همم سعی میکردن خودشونو به بخاری نزدیک کنن ازسرما یکی ازبچه های ما که یکمی شررو شوربود پاشد شروع کرد مسخره بازی که نزدیک بود دعوابشه که همه ریختن وسط بیشتر شیح یه مسخره بازی شد تازه باهم دوستم شدن کم کم موقع خواب حال فکرشوبکنین من با175 سانت قد تویه جا60_70سانتی تاصبح باید میخابیدم ازبس شلوغ بود تاصبح فکرکنم 2ساعتم نشد بخوابم .

اینم یه خاطره من ازدوره باشگاه رفتنم بود مچکرم که خوندینش

توسط امید حسینی مورخ 3/6/1391

سلام
خاطره سال پیش دانشگاهی من
دبیر فیزیکمون قرار بود کلاس رفع اشکال بذاره گویا یادش رفت یکی از بچه ها اس داد که استاد قرار بود بیایید چی شد؟
منم کمی مورمورم شد اذیتش کنم
بایک خط اس دادم آقا من تو راه کلاسم
با یک خط دیگه گفتم آقا من نیم ساعته تو کلاس نشستم!!!
بنده خدا هول کرد به همه خطها زنگ زد!!!و در نهایت با مدیر تماس گرفت!!!
از اونجاییکه یکی از شماره هامو داشت متاسفانه مجبور به اعتراف شدم!!!گفت بجا اذیت کردن بشین درست رو بخون ...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
معلم شیمی و عربی مون گفتند روز آخر میخوایم واستون نهار بخریم رفتندسرکارمون گذاشتند ماهم توسط برادر یکی از بچه ها زنگ زدیم به استاد گرانقدر کمی ناخن خشک عربی گفتیم بروبچ تیرهوشان نهار بختیاری سفارش دادن صورتحسابتون میشه 300هزارتومن!!!بنده خدا سکته ی ناقص که حتما زد ولی در مورد کاملش شک داریم!!!
خاطره سال سوم
امتحان هندسه داشتیم خواستیم کنسلش کنیم رفتیم اعلامیه ی ترحیم یکی از بچه ها رو درست کردیم زدیم به کلاس بنده خدا معلممون انقدر ناراحت شد ...گریه کرد رفت!!!بعدش که فهمید کلی خندید و البته اشک ما رو در آورد!!!
سال دوم
رفتیم کاغذ گذاشتیم توی زنگ مدرسه زنگ خفه شد تا سه ساعت بروبچ حال کردند
آخه زنگ تفریح سه ساعت شد!!!
من از این خاطرات زیاد دارم

اگر دوست داشتید و خوشتون اومد در خدمتم!!!

توسط فطیمازهرا از تهران مورخ 1/6/1391

امشب خیلی دلتنگم
امشب پر از آهنگم
غمم شده رهایی
دلم واست فدایی
خیلی دلم گرفته
از این همه جدایی
حسه یه درد و دارم
جنگ قلم رو دارم
فکر میکنم غریبم
تو این دنیا اسیرم
پیشم بیا دوباره

که نباشی میمیرم

توسط:رضا اشجعی مورخ28/5/1391

خاطره:اول دبیرستان سر کلاس ریاضی مامور پاک کردن تخته بودم و همیشه با دوستام سر این موضوع کل داشتیم یه بار معلم گفت یکی تخته رو پاک کنه من علی و احسان(2تا از دوستام)دویدیم سمت تخته یه لحظه پای من سر خورد و خوردم زمین و به صورت تکل از پشت احسان و علیرضا رو همزمان رو زمین پهن کردم!!! این علی ناجنس هم کارت قرمز درآورد گفت اخراجی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(کارت از کجا آورده بود نمی دونم)

توسط محمد رضا مورخ 27/5/1391

سه سال پیش که دوم راهنمایی بودم پنجتا دوست صمیمی بودیم و درسخون من و سارا و مریم و دنیا و فاطمه به ترتیب اول تا پنجم رتبه ی کلاس مال ما بود
زنگ ادبیات بود و دبیر ادبیاتمون در صورت لزوم به بچه ها مشاوره میداد و کمکشون میکرد
یه روز که درس تموم شده بود و وقت آزاد بود دبیرمون مشغول مشاوره دادن به یکی از بچه ها بود که من به دوستم گفتم مریم برو خانوم حواسش پرته بهش بگو برم بیرون و همه باهم بریم گفتش شایسته خانوم میفهمه گفتم نه حواسش نیست
مریم رفت جلو و ما چهارتا عقبش راه افتادیم مریم گفت : خانوم بریم بیرون ؟ گفت برو و پنجتایی رفتیم بیرون بعد یه ربع بعد دبیرمون تازه فهمیده بود که ما سر کلاس نیستیم و از پنجره کلاس دیدمون گفتم وای دنیا بریم خانوم دیدمون گفت نه بابا خانوم کجا بود از بس میترسی خانوم جلو چشاته و منم دیگه چیزی نگفتم نماینده ی کلاسمون گفت برین کلاس که خانوم خیلی از دستتون شاکیه
توی کلاس:
خانوم شیرانی: به به ببین بچه های ممتاز کلاسمون چه کارایی که نمیکنند بدون اجازه از کلاس خارج میشند . مریم تو چرا این چهارتا رو دنبال خودت بردی بیرون ؟
دنیا ازت انتظار نداشتم چنین کاری رو کنی
دنیا: معذرت میخوام خانوم دیگه تکرار نمیشه
خانوم شیرانی: شایسته تو دیگه چرا تو که دختر خوبی بودی تو چرا قاطی اینا شدی ؟.
من: چیزی نگفتم ته دلم داشتم غش غش میخندیدم
خانوم : مریم بذار نمره مستمرتو کم کنم اونوقت میفهمی اینکارا یعنی چی

مریم: خانوم من که گفتم ما بریم شما هم اجازه دادید منظورم از ما، ما پنجتا بود وگرنه که من اگه تنها باشم من میگم ما که نمیگم

توسط شایسته  از اصفهان مورخ 26/5/1391

سلام بدترین خاطره ای که در ذهنم هک شده اینه که 2ماه مونده به کنکوربود که عموم فوت کرد و امسال هم دوباره نزدیکای امتحانای پایان ترمم بودکه عمم فوت کرد متاسفانه ما ادمابرای ناراحتی دلیل نمیخوایم والکی ناراحتیم ولی برای شادبودن هزارتادلیل میخواهیم به نظرمن خاطره های خوب زیادن میتونیم هرروز از زندگی رو یه خاطره خوب درنظربگیریم

توسط نازنین مورخ 25/5/1391

سلام به همه دوستای گلم

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ازخدامه که عالیه عالی باشید

تو همه عمرتون مثل یه افسانه قشنگ زندگی کنید

همه رویاهاتون برآورده بشه

و خاطره های قشنگی داشته باشید

خوب خاطره تلخم بعدا که بهش فک می کنی قشنکه

یه دنیا براتون آرزوهای قشنگ دارم حتما منتظر شما هستم

دوستون دارم

کامران24/5/1391